تبليغاتX
equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">
پروانه ای که دلم را عاشق کرد

                    

                     

                  نگاهت که میکنم

 

                  گوشهایت را می گیری

 

                  صدای قلبم را انگار

 

                  شنیدن نمیخواهی !

 


نوشته شده در تاريخ 88/08/19 توسط مینا

     از گفتن و تکرار و حتی فکر کردن به این چیزی که میگم حالم بد میشه

     اما

     من واقعاً دلم گرفته.

 

     امروز

     نمیدونم چندمین سال تولد توئه

     من ولی

     انتظارم دو ساله میشه.

     امروز

     من دو ساله که منتظرم!

 

  

تصویری از حرم امام رضا

                                    

                   همه میگن تو میزبان خوبی هستی

                   نمیدونم چرا منو به ضیافت نور و روشنی دعوت نمیکنی

                   تو که میدونی

                   من واقعاً دلم گرفته.

 

 

                   هر وقت ، هر جا که اسمی از تو میشنوم

                   یا تصویر خونهء قشنگت رو میبینم

                   آسمانِ چشمام بارونِ اشکِ حسرت میباره و

                   تمام وجودم زیر این بارون خیس میشه

                   آخه

                   من واقعاً دلم گرفته.

 

 

                   اگه به خونه ت مهمونم کنی

                   قول میدم سرت رو درد نیارم و زیاد اذیتت نکنم.

                   فقط ضریح مبارکت رو میگیرم و

                   مثل بچه های خوب

                   همونجا یه گوشه می شینم و آروم گریه میکنم.

                   خیلی آروم که صدای گریه م بقیهء مهمونات رو آزار نده.

 

                   آخه هیچ جا ، جز اونجا نمیتونم دلم رو بتکونم.

                   آخه خیلی وقته که ..

                   خیلی وقته که دلم گرفته.

 

 

                   تولدت مبارک آقای من!

                   عاشقتم

                   و از تو میخوام کمک کنی

                   تا نور این عشق رو

                   تا آخرین سال تولدم

                   توی دلم و یادم و همهء وجودم نگهدارم!

 

 

                  خوب باشه

                  عیبی نداره ( دروغ چرا ؟ خیلی هم عیب داره ) من باز به انتظار می شینم

                  تا اون روز و

                  اون ساعت و

                  اون لحظه که توی حیاط خونه ت بایستم و

                  به گنبد طلایی و قشنگت نگاه کنم و

                  با تمام قدرتی که توی صدام دارم ، جیغ بزنم:

 

                  من بالاخره اومدم ... سلام!

 


نوشته شده در تاريخ 88/08/08 توسط مینا

باور کنید نمیخوام یه طرفه به قاضی برم. از روز یک شنبه تا همین الان ، هزار هزار بار خواستم که درد مادر احسان

رو توی ذهنم و قلبم و وجودم احساس کنم. اگر بگم دقیقاً می فهممش و کاملاً میدونم که توی این چهار سال

چی بهش گذشته دروغ گفتم. من هیچ وقت نمیتونم جای اون باشم. هیچ وقت نمیتونم درکش کنم.

او که فقط به خاطر یک دعوای بچگانه و احمقانه چهار ساله که چشمهاش به چشمهای پسرش نیفتاده.

چهار ساله که صدای پسرش رو نشنیده.چهار ساله از اینکه مجبور شده پسرش رو زیر یک خروار خاک بفرسته ، زجر کشیده و گریه کرده.

اما اغراق نیست اگر گفته بشه که بهنود هم توی این چهار سال به همون اندازه ( یا حداقل حدود همون پیمانه ) متحمل عذاب و آزار شده بود.

 

 

 

 

اعراق نیست اگر گفته بشه اگر احسان یک بار مرد ، بهنود طی چهار سال و ذره ذره مرد. بهنود سه بار تا پای چوبهء دار

رفت و دوباره به سلولش برگردونده شد.اغراق نیست اگر گفته بشه بهنود هر دفعه از اون سه باری که طناب دار رو

جلوی چشماهش و یک بار هم دور گردنش دید، یک تکه از قلبش از تپش ایستاد و او هر بار ، یک بار مرد.

 

 

قاون و شرع ، حق و اجازهء قصاص بهنود رو به پدر و مادر احسان دادند. اما آخه بهنود توی اون چهار سال چهار هزار

بار مرده بود.

 

 

خدایا! چقدر سخته زجر کش شدن و ذره ذره مردن !!

 

 

خطاب به مادر احسان:

 

تو قلبت داغ دیده بود. چهار سال روی مزار پسرت اشک ریخته و ضجحه زده بوی. تو حق داشتی. اما آخه بهنود

هم چهار سال بود که داشت میمُرد. بهنود هم چهار سال بود که مرده بود.

 

 

تو یک مادری! (؟) چطور وقتی بهنود به دست و پات افتاد و التماست کرد ، قلبت مادرانه ات به رحم نیومد ؟

تو یک مادری! (؟) چطور وقتی بهنود گفت من مادر ندارم و از تو میخوام برام مادری کنی و از حقت بگذری، قلبت به رحم

نیومد ؟

تو یک مادری! (؟) چطور راضی شدی خودت ، با دستهای خودت چهار پایه رو از زیر پای پسر بی مادر بکشی ؟  چطور

قلبت به رحم نیومد ؟

تو یک مادری! (؟) چرا وقتی بهنود میان زمین و آسمان معلق و در حال دست و پا زدن بود و بهت فهموندند که هنوز هم

دیر نشده و ازت خواستند که رضایت بدی ، باز هم گذشت نکردی ؟

چطور قلبت به رحم نیومد ؟ .. چرا قلبت به رحم نیومد ؟

 

 

فکر نکن انتقام خون پسرت رو گرفتی و حالا در برابر وجدانت مسئولیتی نداری. فکر نکن پسرت ازت راضی و روحش شاده.

اغراق نیست اگر که بگم تو با این کارت ، یک بار دیگه احسان رو کشتی.

 

ادعای مادری نداشته باش که اگر مادر بودی اونوقتی که یتیمیش رو به یادت آورد و خواست که براش مادر باشی قلبِ

مادرانه ات باید به تپش در میومد. تو مادر نیستی که خودت با کشیدن صندلی ، زمین رو از زیر پاهاش خالی کردی و خودت

به تماشای دست و پا زدنش ایستادی.

تو مادر نیستی که بی مادری بهنود حتی توی آسمان و در آخرین لحظات نفس کشیدنش هم به یادت نیومد.

نه! تو مادر نیستی .. چطور قلبت به رحم نیومد ؟ .. چرا قلبت به رحم نیومد ؟

 

________________________________

 

خیلی ها از پدر و مادر احسان گذشت و رضایت حواستند. از جمله مادران سهراب عرب و ندا آقا سلطان و تعدادی از  

ورزشکارن و هنرمندان.

عجیبه برام که والدین احسان حتی روی آقای لاریجانی رو هم به زمین زدند.

 

 

روح هر دوشون شاد!

 

________________________________

________________________________

 

 

پ.ن: یه موقع این فکر توی ذهنتون جا نگیره که: تو اگر لالایی بودی چرا خودت خوابت نبرد!

من چند وقت پیش ، در حالیکه که کتاب آسمانی رو در دست داشتم از حق قلبم گذشتم.

 

( به دلیل برداشتِ اشتباه بعضی دوستان ، قسمت آخر پی نوشت حذف شد. )

 

________________________________

  

عکس: اینجا


نوشته شده در تاريخ 88/07/29 توسط مینا

داداش واحد!

 

این دنیای مجازی از دنیای حقیقت خیلی فاصله داره.

اینجا ، به اون صورت چیزی آدم رو نمیترسونه. چیزی نمیتونه آدم رو تهدید کنه.

اینجا امکان اشتباه کردن و مرتکب گناه شدن خیلی کمتره.

خیلی ها اینجا رو کثیف میدونند. و پر از دروغ و ریا.

اما اینجا هم صداقت پیدا میشه. اینجا هم میشه لبخند رو دید.

اینجا هم میشه عاشق شد.

ولی لابد میدونی که احتمالش خیلی کمه. خیلی کمتر از دنیای حقیقی.

نمیخواد بابت اون موضوع ترس به خونهء دلت راه بدی.

من دیگه خوب بلدم از قلبم مراقبت کنم.

مطمئن باش اگه اون مدت طولانی هم میشد ، نه اتفاقی برای من می افتاد. نه اتفاقی برای تو!

 

تو وقتی من رو  " خواهری " خطاب میکردی ، من فقط یکی از پنج داداشم رو ، رو به روی خودم میدیدم که قصدش تنها

گوش سپردن به درددلهای خواهرشه و کمک کردن به او.

من وقتی تو رو داداش مورد خطاب قرار میدادم ، فقط به این فکر میکردم که دارم برای یکی از پنج داداشم حرف میزنم

و حرف میزنم و .. احساس سبکی میکردم.

 

 

راستی! اون کاری رو که ازم خواسته بودی انجام دادم.

شاید باور نکنی. اما واقعاً اون کار رو کردم.

گر چه حرفهات همیشه برای من شیرین و قشنگ بود اما راستش علت اینکه تن به درخواستت دادم ،فقط تسلیم شدن  

در برابر خواستهء تو نبود. وقوع یک اتفاق مهم و بزرگ باعث انجام این کار شد اما قسم میخورم در اون لحظات و وقتی

که واقعاً نمیدونستم چیکار کنم و کدوم راه رو برم ،حرفها و توصیه های تو به خاطرم اومد و دقیقاً همون چیزهایی رو گفتم

که تو یادم داده بودی!

باید اعتراف کنم که قلبم حالا میزبان آرامش بیشتری هست و سبکی رو با نیمی از وجودم احساس میکنم.

 

بابت خیلی چیزها از تو ممنونم.

تو بهترین و قشنگترین و درست ترین راه رو پیش پام گذاشتی (و من از اینکه اون راه رو تا آخر رفتم ، خوشحالم)

تو کتابت رو برای من ایمیل کردی (در حالیکه من درخواستت رو مبنی بر فرستادن کتاب شعرم رد کرده بودم)

 

 

 

 

داداشی!

میدونم که دلم برات تنگ میشه و برای حرفهای قشنگت که بوی آرامش و امید میداد ، اما تو هر تصمیمی بگیری برای من

محترمه گرچه برخلاف نظر و تصمیم خودم باشه.

بابت کمکها و راهنمایی هات ازت ممنونم.

تو بهترینها رو برای من آرزو کردی و من هم بهترینها رو از خدای خوبم برای تو خواستارم.

 

 

یادت هست بهت گفتم درددل کردن آبجی و داداش خیلی سخته ؟

حالا باید اضافه کنم که خداحافظی آبجی و دادش از درددل کردنشون هم سخت تره.. خیلی سخت تر!

 

 

تو یادم دادی که هیچ وقت خداحافظی نکنم.

دوست دارم داداش و ... سلام!


نوشته شده در تاريخ 88/07/22 توسط مینا

 

     پاییز رو همیشه دوست داشتم.

     پاییز فصل محبوبِ منه.

 

     اما

     شبهای پاییز ،

     از هر وقتِ دیگه ای بیشتر دلم میگیره.

     بیشتر گریه م میگیره.

     بیشتر دلم میگیره!

 

 

     شبهای پاییز ،

     منم و یک پنجره

     و آسمانی که از همیشه سیاه تره

     با بغضی که قهره انگار ،  با هر پایانی!

 

 

 

 

                                        حالا

                                        دلم میخواد من باشم و

                                        جاده باشه و

                                        نم نم بارون و

                                        برگهای سرخ و زردی که با ناله های غریبشون پاهای برهنه م رو نوازش کنند

                                        و ...

                                        دیگه هیچی!


نوشته شده در تاريخ 88/07/08 توسط مینا

 خیلی بده ، خیلی تلخه که انبوهِ آرزو باشی.

 وقتی میخوای باهاش درد دل کنی نمیدونی از کدوم دردت باید بگی ؟!

 وقتی قصد میکنی چیزی ازش بخوای ، حیرون میمونی که کدوم خواسته ررو ازش طلب کنی ؟!

 انگشت روی کدوم یکی از غصه هات بذاری ؟!

 قصهء کدوم حسرتت رو براش تعریف کنی ؟!

 

 اینجوریه که آرزوهات یکی یکی از چشمهء دلت میجوشن و غُل میخورن و هی غُل میخورن و میرسن

 توی قاب چشمهات و میشن گلوله های اشکی که اگه بخوایم اسمی براشون بذاریم ، اشک حسرت

 بهترین اسمه براشون!

 دیگه اصلا شرم میکنی این همه گلولهء اشک رو بریزی توی قاب کلمات و بفرستیشون دمِ خونهء دوست.

 فکر میکنی که: آخه یکی دو تا که نیستن.

 با چه رویی میخوای همه رو بذاری توی دو تا دستت و ببریشون بالا ؟

 

 اونوقته که بی خیال شناور شدن توی اقیانوس آرزوها ، توی همون ساحلی که هستی میمونی و فقط

 با همون اشکها زخمهای قلبت رو التیام میدی.

 

 

   در شامگاه لرزیدن تن اهل کوفه و غرق به خون شدن محراب ، بعد از اینکه سر سجاده " انا انزلنا .. " و

 " الهی العفو " رو زمزمه میکنی ،

   بعد از اینکه چشمهات رو میبندی و کتاب آسمانی رو باز میکنی و می بینی دقیقا همون سوره ای هست

   که قصد خوندنش رو داشتی و باید که در چنین شبهایی با آیه های مبارکش ، کلام و البته قلبت رو معطر کنی ،

   بعد از اینکه تسبیح پاکترین و قدیس ترین بانوی دو عالم رو به دست میگیری ،

   و با ایمان به اینکه امشب و این شبها هر چه که ازش بخوای نه بهت نمیگه ، ..

   خیلی خوبه،خیلی شیرینه که بی اراده یاد مادرت میفتی و یکدفعه احساس میکنی از همهء آمال خالی هستی

   و قلبت رو انگار هیچ تفاوتی با قلب نسیم نیست. و ناخودآگاه و با تمام وجود برای استجابت دعاهای مادرت ،

   دعا میکنی ... :

 

 

 

 

             " معبودم! نگاهی از رحمت و مهر به قلب صاف و پاک و بی ریای مادرم بینداز

             و  هر چه را که او میخواهد برایش بخواه ! "

 


نوشته شده در تاريخ 88/06/22 توسط مینا

 حبس کرده است مرا

 در اتاقی تنگ

 دلم!

 

 بال میزنم

 در تلخیهای هوایی نه خیلی دور

 و میسوزم

 در آرزوی بارش

 چشمهایم اما

 نازایند انگار

 

 فکر میکنم

 گریه نیز

 باید خودش بیاید

 مثل شعر

 مثل عشق!

 

 

 دل

 اگر چه آبستن غم است

 دیده هم

 باردار باید

 تا زایش اشک..


نوشته شده در تاريخ 88/06/16 توسط مینا

حرف داره دلم

با خودم

با خدا

با شما !

 

دلم دوست داره بگه.. خیلی چیزها بگه.

دلم خسته ست.. و کلافه..  و اقسرده. از تکرار ، از روزمرگی ، از یکنواختها.

دلم گاهی تنگه. گاهی نگران. گاهی غمگین. گاهی ....

 

این روزها من باز کم آوردم بهانه برای شادی. برای لبخند.

این روزها من دوباره گُم ام ، در برهوت عم ، یأس. سردرگمی!

ولی .... خیالی نیست.

اون هست. اون همیشه هست. و من زیر سایهء مهربانی و رحمتش ، قلب پریشانم رو آرام میدم.

 

 

دلم نگران بعضی دلهاست.

دلم برای بعضی دلها شور میزنه.

دلم دوست داره بیشتر از گفتن از حال خودش ،  از احوال بعضی دلهای دیگه بگه. برای بعضی دلهای

دیگه بیتابی کنه.

 

 

               دلم عاشق ناآرامی برای دلهای دیگر است.

 

                             ........

 

این روزها انگار روزهای خوبی نیست.

 

غصه م میشه وقتی خواهرم رو غصه دار می بینم.

خواهرم دل مهربونی داره. و عاشق ، به وسعت خیلی چیزهای وسیع.

بدون شک داداش ابراهیم مرد سعادتمندیه. برای اینکه گامهای ممطمئن مرسا با گامهای اون و زندگیش

هماهنگ شده. و قلبش با قلب اون ، یکی!

 

مرسا !

حالا اگه دلت تنگه ، دل منم تنگه.

تو قلبت همیشه کنار قلب ابراهیمه.چقدر دلم میخواست دستهاتون هم حالا و در این روز قشنگ در حریم

گرم دستهای هم بود.

 

عزیزم! اولین سالگرد پیوندتون مبارک و به امید کوچ ابدی به آشیانهء عشقتان ..

 

               ******

 

 

دل شکسته ای اگر می بینم ، صدای شکستن قلب خودم هم به گوشم میرسه. ( بی اغراق )

به ویژه اگه برق عشق در چشمهای صاحب اون دل ، طرحی از شیدایی زده باشه.

 

کیمیای عزیزم!

اینبار که قلمت به دفتر دلم خورده ، " مینا جونم " خطابم نکردی. صمیمیت این حرفِ همیشگیت

تمام وجودم رو به گرمای مطبوع عشق میهمان میکنه. و من چه شادم که از بی ریاترین قلبها

در سینهء دوست من در تپش هست.

 

دوست من!

حالا که بعد از اونهمه آزار تونستی به قلبت بفهمونی که تو خواستی اما نشده ،

که تقصیر از تو نبوده ،

که شب زنده داریهای تلخت به سپیدهء شیرینی و خوشی ختم نشده ،

که ..

 

کیمیا بیشتر از این به قلبت بد نکن.

و دلت نگیره که چشمهای مهربان و آسمانی " او " همیشه مراقبمونه و نگرانمون!

ابر غم که اومد توی آسمون چشمهات خونه کنه ، بهش بگو :

 

ببار ابرک! یادت باشد اما نمیتوانی تا همیشه و برای همشه از گریه پُر کنی ام.که معبودم و عشقش

بزرگترین و قشنگترین لبخند و شادی است مرا..

 

               ******

 

 

من حسود نیستم.. نبودم. ولی حالا به قلب شایستهء یک دوست حسادت میکنم. که شایستگی اش

برای زیارت چند بارهء ناجی آهو ( در همین چند ماه اخیر ) چشمهای بیقرار و منتظرم رو خیسِ اشک

حسرت کرده!

 

محبوبه!

تو میدونی که خیلی وقته در انتظار زیارتشم.

کاش کمی قبل تر از سفرت مطلع میشدم تا سفارش قلبم رو بهت بکنم.

تا سفارش قلبم رو به آقا بکنی.

که بهش بگی بی لیاقتیم رو قبول دارم و میدونم که چشمهام هرگز به معصومیت چشمهای آهو نیست.

قلبم اما به اندازهء قلب همهء آهوهای معصوم عشق داره و اشتیاق.

 

کاش پَر که میزنی توی هوای صحنش ، قلب بیتابِ من رو هم پرواز بدی.. توی هوای صحنش!

 

               ******

 

 

نگار جان!

خونهء قلبت با یقین و ایمان قشنگی آراسته شده.

مبارک باشه جشن فارغ التحصیلیت.

و جشن خونهء دلت.

 

چه قشنگ گفتی که:

 

" خدا عشق است و عشق ، خدا .. "

 

              ******

 

 

مصطفی!

اتفاقی افتاد که نباید می افتاد. قلبهایی از تپش ایستادند و قلبهایی تا همیشه داغدار شدند.

 

( ایران ) یعنی من ، یعنی تو ، یعنی همهء مردم.

( دموکراسی ) یعنی اندیشهء من ، یعنی اندیشهء تو ، یعنی اندیشهء همهء مردم.

اگه ما ملت ایران هستیم و اگه دموکراسی در کشور ما وحود داره ، فکرها باید به پرواز دربیان و بال بزنند

و هیچ شکارچی ای این بالها رو به هدف گلولهء خشم و اسارت نگیره.

پرنده ها بی دلیل بر روی خاک نمی غلتند و اسبها بی سبب رَم نمیکنند.

ما برای گفتن ، محدودیم.

 

آقای احمدی نژاد هم اینک رئیس جمهور ماست.

ایشان اگر چه انتخاب بعضی هامون نیست ، ولی داشتن شایستگی و یا به دست آوردنش آرزوی همه مونه ،

که امیدوارم به زودی تحقق پپیدا کنه.

 

 

      پاینده ایران !!!

 

 

 

پ.ن: فکر میکنم باید یک حرفم رو در پست قبل اصلاح کنم.

از اون حرفم اینطور منظور گرفته میشه که اشکهای احمدی نژاد تفاوتی با اشکهای تمساح نداره.

من که اینجا زوری بالای سرم نیست و اجباری برای گفتن حرفهایی که برخلاف اعتقادم هست رو ندارم.

اما لازمه بگم که قصد من از گفتن اون حرف ، قیاس احمدی نژاد با تمساح نبود.

من می خواستم بعضی ها رو ( مثلا مادر خودم )  متوجهء این موضوع بکنم که بعضی حرکات ، ملاک وجودِ

بعضی خصلتها نیست.

دلم میخواست بدونند که اشک ، همیشه هم سندِ قلب پاک نیست. ( برای همه و در هر شرایطی )


نوشته شده در تاريخ 88/04/29 توسط مینا

بهتره که حرف آخر رو اول بزنم:

 

* مسلمه که باعث و بانی خونهای ریخته شده مستحق لعن و نفرین هستند. حتی اگه از خویشان و نزدیکان ما نباشند.

پس با اعتقاد کامل و نه فقط از روی خشم و بدبینی:

نفرین به قلبهای سیاهی که ادعای سپپیدی دارند اما تابِ دیدن و ماندنِ قلبهای سپید رو نداشتند و هجومِ استبدادِ

این بی تحملی ، به رنگ سیاهِ قلبهاشان نقش تیره تری زد!

 

* اصلا اشکالی نداره که برخی به امید وعده های موسوی بهش رأی داده باشند ، کما اینکه این اصل ، نیت همهء

رأی دهنده هاست به هر نامزد و کاندیدی. پس مسلماً عمل به این وعده ها برای انتخاب کنندگان مهمتر از مقابله با

احمدی نژاد و احترام به تیپ و ظاهر انتخاب شونده هست.

عمده و اکثریت وقتی تا عدد نود تخمین زده شد، معمولا عدد صد رو به رخ میکشونه.برای مثال یک قطره به خودی خود

و جدا از دریا اصلا دیده نمیشه.

 

 

* من موافق خون و خونریزی نیستم. خیلیها موافق نیستند و مسلما پدر من و شما باعث این کشت و کشتار نشده.

محض رضای خدا به این مسئله فکر کنیم که حمل سلاح گرم و سرد و مهمتر از اون ، ارتکاب به اینهمه قتل برای مردم

عادی به این سهولت نیست.

 

 

* سربازان و افراد بسیج و نیروی انتظامی همه بیگناهند. اما یک عابر عادی مثل ندا آقا سلطان حتما گناهکارترین فرد

روی زمین بوده. و نیز پیرزنی که از زور و فشار مشت و لگد و باتوم الکتریکی به گوشهء خیابون پرت شده بود.

نه عزیز! کسی که نفسش همیشه از جای گرم بلند میشه و حق تیر صادر کرده، جانی تر و بیرحم تر از هر جانی و

آدمکشی ست.

 

* به دزد بودن و غارتگری کروبی شکی نیست. مهمترین دلیلش سکوت در برابر گفته های احمدی نژاد.

وظیفهء یک معلم تدریسه اما آیا باید فقط به این اکتفا کنه و بعد از تدریس به اشکالات درسی دانش آموز بی توجه باشه

و در عوض بعد از امتحان ، گریبان اون رو به خاطر نتیجهء افتضاحش بگیره ؟

آیا نباید در طول ساعات درسی به اشتباهات و اشکالات دانش آموز رسیدگی کنه ؟

نباید با وجود بی نظمی و هرج و مرج و یا حتی تنبلی مفرط یک دانش آموز از اختیارات معلمی استفاده و اقدام به اخراح

اون از کلاس بکنه ؟

 

* آقای احمدی نژاد به مدت چهار سال ریاست جمهوری این مملکت رو به عهده داشتند. اگر به سارق بودن آقای کروبی

مدعی هستند و به اعتقادشون خانم رهنورد با جعل اسناد و رفیق بازی سِمَت دکترا رو به دست آوردند ، چرا چهار سال

سکوت کردند و اجازه دادند اینان همچنان به سرقت و دروغگویی شان ادامه بدند ؟

مگر نه اینکه چهار سال مسئول یک کشور بودند ؟

مگر نه اینکه از وضعیت داخلی کشور و مردمش اطلاع داشتند ؟

مگر ریشه کن کردن خلاف و جرم ( تا حد امکان ) از وظایف ایشان نیست ؟

پس چرا اینهمه مدت سکوت کردند و مدارکشون رو فقط در همون چند شبِ مناظره رو کردند ؟

چرا برای کناره گیری اشخاصی که به سارق بودن ملقبشون کردند ، اقدامی صورت ندادند ؟

چرا اجازه دادند یک نفر از بیت المال به بالا برسه و شخصی دیگه اینهمه مدت ، اینهمه دانشجو رو سر کار بذاره ؟

آیا هدفی جز جو گیر کردن مردم و در نتیجه جمع هر چه بیشتر آرا داشتند ؟!

 

 

* طرفداران موسوی متهمند به کم طاقتی و بی قانونی.

در برخورد با یک آدم بی ادب ، مسلماً اولین فکری که به ذهنمون میرسه شخصیت و نوع تربیت خانوادهء طرف هست.

به عقیدهء ما چنین آدم بی نزاکت و گستاخی به احتمال زیاد دارای خانواده ای با چنین ادب و نزاکتی هم هست.

وقتی شخصیت والدین خالی از ادب و نزاکت باشه ، نباید به بی ادبی فرزندشون خُرده گرفت.

کسی که در اجرای قانون موفق عمل نکرده ، طبیعتاً انتظار اجرای قانون رو نباید داشته باشه.

( البته این در صورتی هست که واقعا بی قانونی صورت گرفته باشه که من شخصا حامیان آقای موسوی و طرفداران

حق رو از آشوبگران و همچنین گروه های فرصت طلب و از آبِ گِل آلود ماهی گیر ، جدا می بینم. )

 

 

* آقای احمدی نژاد به ریاست جمهوری منسوب شدند. پس طاقت و صبر برای چه ؟ برای بروز یک بی قانونی دیگه ؟

مگه قرار بر برگذاری یک انتخابات دیگه بود که آقای موسوی باید به انتظار می نشستند ؟

دقیقاً همون روزِ اعلام نتایج مردم راهی خیابانها شدند ، برای احقاق حق خودشون! و نه ارتکاب به جرایمی که در حال

حاضر به آن مجکومند.موسوی چه موقع فرصت کرد به این سرعت بیانه بده و ملت رو به اغتشاش و آشوبگری ارشاد کنه؟

مگه مملکت از یک نفر و دو نفر تشکیل شده و موسوی هم در همون موقع تنگِ همین عدهء کم نشسته بود ؟

 

 

* همه باید طرفدار حق باشند. (  اگه حقی وجود داشته باشه )

رهبری یک مملکت یعنی چه ؟ یعنی حمایت از تمام آنهایی که به رهبری قبولش دارند. حال با رغبت ، خواه از ناچاری.

پس حمایت کردن از یک عدهء خاص با همون بی قانونی که هواخواهان موسوی الان محکومش هستند تفاوتی نداره.

 

 

* مادرم گفت: " نذر کردم احمدی نژاد رأی بیاره "

" چرا مامان ؟ "

" ندیدی وقتی رفته بود فلان شهر چطور از استقبال مردم هیجانزده شده بود و اشک می ریخت ؟ معلومه که مرد

دلسوز و مهربونیه "

 

به من ربطی نداره که چه کسی ، چه کسی رو انتخاب میکنه. اما دلم برای همچین مادرهای پاکدلی!! که تنها اشک

رو نشانهء مهربانی و دلسوزی میدونند ، میسوزه!

مامان! احتمالاً تو و مامان های دیگه یادتون رفته بود که گاهی تمساح هم اشک میریزه..

 

 

* اگر دلیل افزایش پول برای یک انتخاب مهم خالی از اشکال هست، امید به آزادی و کمی کاهش محدودیتهای حجاب که

ملاک بعضی رأی دهندگان موسوی بود هم نباید موردی داشته باشه. ( کاری به تایید و تکذیب این موضوع ندارم )

پس شما خاله خانم!

اگر به نیت و بهانهء هواداران موسوی خُرده میگیری بدون که صرفاً افزایش حقوق و ادامهء طرح گشت ارشاد و به قول

خودت بگیر و بگیر هم نمیتونه ملاک خوب و کامل و جامعی برای یک انخاب باشه. تو درست میگی. جلوی بی حجابی و

فساد رو باید گرفت. اما افراط و تندروی در این موضوع ، بعضی ها رو جِری تر و بعضی رو هم از اسلام و دین و حتی این

کشور زََدِه میکنه. ضمناً ، یادت باشه که این مسئله ، تنها مشکل این مملکت نیست.

 

(می بینی که چشمهام بازه و قلبم از فشار تعصبی خشک ،خالی. چرا که خالهء خودم از بارزترین مثالهامه)

 

 

* حق ، حقه و باید قبولش کرد. اما ناحقی و زورگویی و دروغ از ظرفیت تحمل همه خارجه.

 

 

* آقای احمدی نژاد چهار سال پیش ادعا کردند مشکل این مملکت ، طرز آرایش مو و نوع پوشش جوانان نیست. اما در

تمام این دوران دقیقاً زوم کردند فقط روی همین موضوع!

منع تولید مانتوهای کوتاه و چسبان ( تا حدودی موافقم ) و روانه کردن گشت نیروی انتظامی و ارشاد به خیابانها برای  

ایجاد امنیت ملی! ( به طور افراط آمیز ).. من برای گریز از مزاحمتهای خیابانی باید به پناهگاه پناه ببرم. به همین برادرانی

که احمدی نژاد برای آرامش و آسایش مردم گماشته اند.پس چرا با دیدن ماموران در پارکها و خیابانها هراس بیشتری

حتی بیشتر از حضور مزاحمین و مزاحمتهاشون به دلم راه پیدا میکنه ؟ چرا با وجود یک بسیجی دستهام بی اختیار و با

وحشت به سمت روسریم میره ..

برخورد تند و تحقیرآمیز برادرانی که ایشان مسئول برقرای امنیشان کرده اند ،  در حال حاضر بیشتر از هر ناامنی و

مزاحمتی دردسر ساز هست.

 

 

آقای احمدی نژاد!

من به عنوان یک انسان از مجروحیت و مرگ برادران و خواهران دینی فلسطینی و افغانستانی ام متأثر میشم. اما شما به  

جای محو اسرائیل از کرهء زمین ، بهتره که به فکر رفع مشکلات و گرفتاریهای ملت خودت باشی و حدأقل چاره ای برای

معضل دیر سال و ویران کنندهء بیکاری بیاندیشی.تا لأاقل یکی از راههای بروز و روی آوردن به افسردگی و اعتیاد و فسادِ

جوانانت رو مسدود کنی !

شما در برابر انتظلر چشمهای بیست و چهار میلیون آدم!!؟؟ مسئولید.امیدوارم لیاقت رئیس جمهوری رو حدأقل در این چهار

سال به دست بیارید.

 

 

آقای احمدی نژاد!

واگذارت به همهء قلبهای بیگناهِ مدفون شده و قلبهای داغدار ماندگار ، اگر که به راستی بازی را با نیرنگ برده باشی!

                  .............

 

 

 

    برای قلب بیگناهی که دیگر نمی تپد:

    خواهرم ندا !

 

    ستارهء قلب تو را

    بدون شک

    آسمان قلب هیچ یک از ما نداشت.

 

    شرم حضور

    بر سینهء خاکی که احساس نمیکند دیگر

    نبض قدمهای تو را

    و تنفس

    در هوای آکنده از عطر خونت

    چهرهء ایمان

    و اعتقادمان را

    سرخ کرده است!

 

    هم خانگی ات مبارک باشد

    با حوریان آسمانی ..

 

 

 

{ من از گذشته و زندگی و شخصیت ندا هیچ نمیدانم. اما حرفها و شعرهایم که شاید تو اغراق بدانی اش ،

سرودهء چشمانِ گویای خودِ نداست که تا لحظات آخر معصومیت و بی گناهی اش را فریاد میزدند ... }

 


نوشته شده در تاريخ 88/04/08 توسط مینا

 

دلم به باکره گی اش خوش است

به نگاهت بگو

به چشمهایم

دست درازی نکنند!

 

   پ.ن: مخاطب شعرهای من شخص خاصی نیست.


نوشته شده در تاريخ 88/03/11 توسط مینا
 

  پرسش آیه ، دوست مهربونم که میخواست بدونه هنوز هم شعر میگم یا نه منو به این فکر انداخت که

  بار دیگه قلبم رو محک بزنم.

 

  خیلی وقته که حوصلهء احساسم رو خارج از وزن و قافیه و واژه می دیدم. اما حالا گذشته از تستِ قلبم ،

  حس میکنم دلم هم هوای شعرهای خودم رو کرده!

 

 

  دوست دارم اولین شعرم رو ( در اینجا و بعد از مدتها ) به او هدیه کنم.

  به او که نام و یادش در ذره ذرهء وجودم عطر عشق پاشیده.

 

 

 

               
 

                                                 

 

 

                از نردبانی که به زمین فرستادی

                بالا آمدم

                و رسیدم به تو

                و رسیدم به اوج

 

                شادم

                که چشمهایم را

                دیگر بینایی نیست

                زمین نیست

                خاک نیست

                و افلاک هم!

 

                امروز

                هر چه می بینم

                و هر چه هست

                تو هستی

                و اوج

                و عرش!..


نوشته شده در تاريخ 88/02/27 توسط مینا
Blog Skin